خرید بک لینک
سایه هایی در شب هستند که گاهی میبینمشان . گاهی هم وقتی در خوابی عمیق هستم سنگینی نگاهش را حس می کنم و بیدار می شوم . چند شب قبل بود که بین خواب و بیداری حس کردم چیزی مثل شمد یا چادر رویم کشید و خنکی اش را روی پوستم حس کردم . تازگی از حضور کسی که نیست یا شاید هست یا امیدوارم نباشد معذب هستم حتی در حمام یا هنگام لباس عوض کردن . از نگاه کردن به آینه پرهیز می کنم ، میترسم در هر سطحی صیقلی ببینمش . اگر میدیدمش با او منطقی حرف میزدم ، مثلا می گفتم دوست ندارم همش اینجا باشد ، دوست دارم فضای شخصی خودم رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:42

روز پنج ژانویهساعت هفت به وقت طلوع آفتابمدت بیست دقیقهمثل روزهای قبل با اشتیاق بیدار شدم، شمعی روشن کردم و رو به شرق نشستم . امروز کمی تمرکز برایم سخت بود . فکر خاصی نداشتم ولی حواسم پرت میشد . ادامه دادم . در بوحبوحه تقلا برای تمرکز و خالی کردن ذهنم نجوایی شنیدم . «دوست عزیز چه می خواهی ؟ » توجهی نکردم و ادامه دادم ولی دوباره تکرار شد «دوست عزیز چه می خواهی ؟ » . غافلگیر شده بودم و آن لحظه پاسخ این سوال را نمی دانستم . با خودم فکر کردم « هیچیزی نمی خواهم ، فقط آمده ام طلوع زیبای خورشید را تحسینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:42

روز ۶ژانویه ساعت هشت صبح مدت ۲۵ دقیقه ده دقیقه اول رو طبق روال انجام دادم و ده دقیقه دوم اولین تجربه یا تمرین رنگ رو داشتم . سخت بود فقط قسمت آبی ، دلم آبی بسیار روشن میخواست ولی به سفیدی میزد همش . وسطای سفر یکهو پیشانی م بین دو ابرو آغاز کرد سوختن . حسی که انگار داره سوزنی واردش میشه و بعد تمرین روز خوبی داشتم . کلی تا آخر شب کار کردم و شام پختم و دیر حدود ۱۲شب خوابیدم .

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:42

هفتم ژانویه ساعت ۵ عصر مدت ۲۳ دقیقه در روز جاری قبل طلوع آفتاب بیدار شدم ولی چون بعد از مدیتیشن نمیتونم بخوابم ترجیح دادم بیشتر استراحت کنم . دیروز زیاد کار کرده بودم و دیر خوابیده بودم بدنم به استراحت بیشتری نیاز داشت . حدود ده صبح با حس گرسنگی از رختخواب بیرون آمدم . خواستم اول صبحانه بخورم بعد تمرین کنم ولی هی طول کشید ُ برعکس روزهای قبل که معده م دیگه اسیدی نمی شد باز امروز اسیدی بود و دمار از روزگارم در آورد ، سردرد داشتم و مسکن خوردم .

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:42

هشتم ژانویه ساعت ۹ صبح مدت ۲۳ دقیقه

با یک روز فاصله می نویسم . ده دقیقه اول همش توی سرم همهمه صداهای مختلف بود و فقط به زور دقایق بعدی ساکتشون کردم . مفهوم نبود ُ‌فکر خاصی نبود . فقط همهمه بود . باقی روز سرحال بودم و اتفاق خاصی نیوفتاد . بعدش تمام روز مثل خرس گریزلی خوردم . هیچی توی خونه نموند برای خوردن ُ چهارتا سیب سه تا پرتقال سه بسته بیسکوپیت یه بسته چیپس یه کاشه گنده خوراک لوبیا دوتا تخم مرغ آب پز و نصف نون بربری با پنیر و گردو بقیه شو یادم نمیاد ! وحشتناک بود !

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:42

در زمان حاضر نهم ژانویه ست و من دوبار در روز جاری مدیتیشن کردم ُ بار اول ۲۲ دقیق ساعت ۱۰ صبح بود . برخلاف دیروز سروصدایی نبود ولی عکس‌ها درهم و برهم و مبهمی میومد جلوی چشمم . با اینکه صبح با خشم و بی حوصله گی بیدار شده بودم ولی ذهنم خاموش بود و متمرکز بودم . دفعه دوم ساعت حدود یک ربع به پنج عصر و همزمان با غروب آفتاب بود و خیلی عجیب . حدود ۳۰ دقیقه و فقط تمرین اول رو انجام دادم . مثل همیشه از خدا خواستم نورش بر من بتابه و منو حفاظت و راهنمایی کنه .

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:42

دهم ژانویه ساعت ۸ صبح مدت ۱۰ دقیقه این دومین روزی بود که با اعصاب خوردی بیدار شدم و نشستم پای مدیتیشن . جالبه وقتایی که ذهنم درگیره تا میشینم پای مدیتیشن ذهنم خلاص میشه ولی یه فرقی داره اینه که برای خالی نگه داشتن ذهنم مشکلی ندارم ولی هیچ ویژنی نمیبینم . ساعت ۳ بعد از ظهر در جنگل هم امتحان کردم و این بار مشکل صدای موزیک زامبیا بود و معین می خوند تونستم برسم به خلاء ولی صدای موزیک اونجا هم پخش میشد وحشتناک بود من با هزار امید رفتم جنگل خیلی هیجان زده بودم

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:42

today is 11th of jan 2025_ 20 min I woke up so angry without any energy .after eating sth and takaing a shower, I did my practice . I can't anderstand why the time passes so slowly during my practice . evry thing was normal but Ia saw two thing ,first a very big dimond just as big as a watermelon . it was pure and sparkled in very light blue . second I saw two eyes near my face , they were empty but so deep behind.

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:42

سایه هایی در شب هستند که گاهی میبینمشان . گاهی هم وقتی در خوابی عمیق هستم سنگینی نگاهش را حس می کنم و بیدار می شوم . چند شب قبل بود که بین خواب و بیداری حس کردم چیزی مثل شمد یا چادر رویم کشید و خنکی اش را روی پوستم حس کردم . تازگی از حضور کسی که نیست یا شاید هست یا امیدوارم نباشد معذب هستم حتی در حمام یا هنگام لباس عوض کردن . از نگاه کردن به آینه پرهیز می کنم ، میترسم در هر سطحی صیقلی ببینمش . اگر میدیدمش با او منطقی حرف میزدم ، مثلا می گفتم دوست ندارم همش اینجا باشد ، دوست دارم فضای شخصی خودم را داشته باشم . به او می گفتم که "دست بردار از این در وطن خویش غریب ... " شاید خود دیگر من باشد، دختری که من نشده، انتخابهای دیگری کرده . ظاهراً چندان فرقی نداشت زندگی ، انتخابهای بهتری داشت که دست آخر به من پناهنده نمیشد! میگم ، بهش بی محلی کنم بلکه خسته بشه و بره . من حوصله خودم را هم ندارم چه برسد به همراهی سایه ام !راستی فحش بدم چی؟ ممکنه بهش بر بخوره و بره ؟ مثلا بهش بگم احمق تو هیچ ارزشی برای من نداری و از نظر من موجودی طفیلی بدبختی هستی که خودت رو سرکارگذاشتی ولی اونقدر دست و پا چلفتی و حقیری که حتی نمی تونی جای خودت باشی حتما باید تو سایه ها قایم بشی که چهره حال بهم زنت رو کسی نبینه ، چرا نمیری و خودت رو سر به نیست نمی کنی برووو گم شوووو ... (راستش بیشتر از این حرف تحریک آمیزی به ذهنم نمیرسه الان )تهدید چی ؟ مثلا الکی با موبایلم حرف بزنم بگم : آره اقدس خانوم شنیدم یه دعا نویس سید هست که هرجا میره روزگار از ما بهترون رو سیاه میکنه ، گفتم بیاد خونه مون اگه موجود فضولی پیدا کرد گوششو بگیره مث آشغال پرتش کنه گوشه یه سیاه چال تاریک و خطرناک تا از وحشت و تنهایی دق کنه بمیره ، آره بابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 20:14

فشاری روی سینه ام احساس میکنم ، خسته ام اما نمیدونم این کیه تو من که هنوز امیدواره هنوز جون داره برای تلاش ، برای از نو ساختن ، خسته ام لعنتی وا بده ! ته ته ته یه چاه سیاه و نمور ، با دست و پای شکسته و سر و صورت خونی مالی ، درحالیکه اشک گوشه چشمم خشک شده ، نفسم به خس خس افتاده ، عقلم دیگه به جایی قد نمیده ،سرخی و گرمای این قلب لعنتی مثل یک شوخی رذیلانه و بیرحمانه مجبورم میکنه دوباره به بلند شدن فکر کنم . درست مثل نفرین یک عفریتهای برام لعنتی! ازت متنفرم ، دست از سرم بردار ، ولم کن ، بذار فقط بمیرم ، خسته م ، بذار بپذیرم ، بذار تموم بشه ، له شدم ، پاره پاره شدم ، هر کاری کردم ، نگاه کن!هیچ نقطه نوری معلوم نیست اون بالا ، چطوری میخوام خودمو بکشم بالا ؟ دست از سر کچل این بازنده بردار .... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 23:30

به این فکر می کنم که چقدر آدمها تنها شده اند ، واژه ها چقدر مهجور مانده اند ، آدمیزاد تکلم را از یاد بره، و من در میان این روزگار رستاخیز انباشته از دود و خاکستر و بوی گوگرد، در تخیلم رویای ساختن بهشتی دارم ، تصمیم دارم تمام کسانی که دوستشان دارم را بردوشم سوار کنم و به آنجا پرواز کنم، رویای شیرین زندگیی ساده به دور از همه پلیدی ها و مملو از عطر گل و بوی خاک باران خورده ، دنیایی رنگارنگ. جایی که روزهای آفتابی در باغ قدم بزنیم و گل بچینیم برای سر میز نهار و روزهای بارانی ضیافتی بپا کنیم در ساحلی امن و شبها در گوشه و کنار باغ، کنار برکه ها و در زیر نور ماه ، صدای بوسه و مهرورزی عشاق را بتوان یافت.من به زیبایی و مهر ایمان دارم و به تمام پیشبینی های آلوده ، م ش ک و ک م .... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 19:35

صداهای دلخراشی میاد

یه جور صدای ناله

نمیتونم تشخیص بدم چه حیوونیه

تو دل شب صدای ناله و زوزه همه سگها و گربه ها و شغالها با هم آمیخته شده

استعاره یا تخیل نیست!

همه هم صدا دارن زوزه میکشن و ناله میکنن...

ترسیدم

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 9:22

بی قرار شدم، حدود ساعت ده شب بود، یک هفته درگیر ورژن جدید کرونا تو خونه فقط مسافت مبل تا دستشویی تا کتری چایی رو متر کرده بودم .اینبار فرق داشت، پاشدم یه گرمکن کشیدم پام کلاهمو تا رو چشمم کشیدم پایین زیپ کاپشن تا خرخره،  دوتا ماسک هم انداختم گل گوشم و زدم بیرون، اولین گل فروشی تعطیل بود، دو تا چهار راه بالاتر، دومی باز بود ، یه دسته داوودی دادم دست پسر بچه افغان شاگرد مغازه ، اول زرد برداشتم، بعد پشیمون شدم و یاسی گرفتم . گفت چطوری تزیین کنم، همونطور بی حوصله گفتم تزیین نمیخوام، فقط یه روبان توری مشکی . خشک زده گفت نگو مشکی، دلم ریخت .... سرموبالا آوردم و نگاهش کردم ،_ همسایه م فوت شده ، یه پیرمرد تنها بود ، میخوام بذارم پشت در خونه ش ...انگار دست روی دلش گذاشتم، همینطور که با دقت دسته گل رو مرتب میکرد تعریف کرد که چطور بابای ۳۴ ساله ش یهو چند ماه قبل فوت شده، اینکه شبها عکسش رو تو گوشی نگاه میکنه و گریه ش میگیره ...سر راه یه شمع مشکی هم گرفتم، اخمو اومدم گلها رو کردم تو یه  گلدان و شمع رو با دو تا عود تپاندم تو خاک یه گلدون و رفتم بالا پشت در خونه ش . همینطور که زانو زده بودم با فندک روشنشون کنم، چقدر دلم میخواست چند دقیقه بتونم بشینم همونجا، دلم برای تنهاییش سوخته، سه روز ! سه روز روی مبل افتادی و مردی و هیچ کدوم از این داداش های دیوثت که بدو بدو اومدن کلید خونه رو عوض کردن و وسیله برداشتن یادت نیوفتادن ...قبول دارم ظاهراً عبوس بودی، اصلا آشنایی من باهات با دعوا و چماق و چاقو و فحش ناموسی شروع شده بود، اما ته قلبم دوست داشتم، تابلو بود مهربونی، چقدر منو یاد کتاب مردی به نام اوه مینداختی . هربار برات غذا میاوردم یهو لبخند میزدی و دندانهای یکی در میونت باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 18:16

چشمانم را میبندم ، زنجیری در دستم است و تنها زیر آسمان شب در کنار یک مرداب، درحالیکه مثل گرگ زوزه میکشم وحشانه به تنم تازیانه میزنم ، رحم نمی کنم به سر و صورت و سینه و پشت و دست و پام ، آنقدر بی وقفه آزاده را تنبیه میکنم تا جاری شدن خون کمی آتش خشم و نفرتم را بنشاند. + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 11:46 توسط ماهی کوچولو  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 18:16

نشسته بودم توی بالکن تا آخرین سیگار قبل خوابم را بکشم . سوز می آمد و لز کردم ، گوله شدم روی صندلی و همینطور که پک میزدم به آسمان خیره شدم . یکی فریاد زد : من قبیله ام رو گم کردم ! به دور و برم نگاه کردم . صدا از چپ و راستم نبود صدا اصلا از بیرون نبوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 0:46

صفحه بندی