یافتن راه حل با طوفان فکری! - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 23:42
سایه هایی در شب هستند که گاهی میبینمشان . گاهی هم وقتی در خوابی عمیق هستم سنگینی نگاهش را حس می کنم و بیدار می شوم . چند شب قبل بود که بین خواب و بیداری حس کردم چیزی مثل شمد یا چادر رویم کشید و خنکی اش را روی پوستم حس کردم . تازگی از حضور کسی که نیست یا شاید هست یا امیدوارم نباشد معذب هستم حتی در حم...
سفر۵ - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 23:42
روز پنج ژانویهساعت هفت به وقت طلوع آفتابمدت بیست دقیقهمثل روزهای قبل با اشتیاق بیدار شدم، شمعی روشن کردم و رو به شرق نشستم . امروز کمی تمرکز برایم سخت بود . فکر خاصی نداشتم ولی حواسم پرت میشد . ادامه دادم . در بوحبوحه تقلا برای تمرکز و خالی کردن ذهنم نجوایی شنیدم . «دوست عزیز چه می خواهی ؟ » توجهی ن...
سفر ۶ - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 23:42
روز ۶ژانویه ساعت هشت صبح مدت ۲۵ دقیقه ده دقیقه اول رو طبق روال انجام دادم و ده دقیقه دوم اولین تجربه یا تمرین رنگ رو داشتم . سخت بود فقط قسمت آبی ، دلم آبی بسیار روشن میخواست ولی به سفیدی میزد همش . وسطای سفر یکهو پیشانی م بین دو ابرو آغاز کرد سوختن . حسی که انگار داره سوزنی واردش میشه و بعد تمرین ر...
سفر ۷ - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 23:42
هفتم ژانویه ساعت ۵ عصر مدت ۲۳ دقیقه در روز جاری قبل طلوع آفتاب بیدار شدم ولی چون بعد از مدیتیشن نمیتونم بخوابم ترجیح دادم بیشتر استراحت کنم . دیروز زیاد کار کرده بودم و دیر خوابیده بودم بدنم به استراحت بیشتری نیاز داشت . حدود ده صبح با حس گرسنگی از رختخواب بیرون آمدم . خواستم اول صبحانه بخورم بعد تم...
سفر ۸ - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 23:42
هشتم ژانویه ساعت ۹ صبح مدت ۲۳ دقیقهبا یک روز فاصله می نویسم . ده دقیقه اول همش توی سرم همهمه صداهای مختلف بود و فقط به زور دقایق بعدی ساکتشون کردم . مفهوم نبود ُ‌فکر خاصی نبود . فقط همهمه بود . باقی روز سرحال بودم و اتفاق خاصی نیوفتاد . بعدش تمام روز مثل خرس گریزلی خوردم . هیچی توی خونه نموند برای خ...
سفر ۹ - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 23:42
در زمان حاضر نهم ژانویه ست و من دوبار در روز جاری مدیتیشن کردم ُ بار اول ۲۲ دقیق ساعت ۱۰ صبح بود . برخلاف دیروز سروصدایی نبود ولی عکس‌ها درهم و برهم و مبهمی میومد جلوی چشمم . با اینکه صبح با خشم و بی حوصله گی بیدار شده بودم ولی ذهنم خاموش بود و متمرکز بودم . دفعه دوم ساعت حدود یک ربع به پنج عصر و هم...
سفر ۱۰ - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 23:42
دهم ژانویه ساعت ۸ صبح مدت ۱۰ دقیقه این دومین روزی بود که با اعصاب خوردی بیدار شدم و نشستم پای مدیتیشن . جالبه وقتایی که ذهنم درگیره تا میشینم پای مدیتیشن ذهنم خلاص میشه ولی یه فرقی داره اینه که برای خالی نگه داشتن ذهنم مشکلی ندارم ولی هیچ ویژنی نمیبینم . ساعت ۳ بعد از ظهر در جنگل هم امتحان کردم و ای...
سفر ۱۱ - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 23:42
today is 11th of jan 2025_ 20 min I woke up so angry without any energy .after eating sth and takaing a shower, I did my practice . I can't anderstand why the time passes so slowly during my practice . evry thing was normal but Ia saw two thing ,first a very big dimond just as big as a watermelon . ...
یافتن راه حل با طوفان فکری ! - تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 20:14
سایه هایی در شب هستند که گاهی میبینمشان . گاهی هم وقتی در خوابی عمیق هستم سنگینی نگاهش را حس می کنم و بیدار می شوم . چند شب قبل بود که بین خواب و بیداری حس کردم چیزی مثل شمد یا چادر رویم کشید و خنکی اش را روی پوستم حس کردم . تازگی از حضور کسی که نیست یا شاید هست یا امیدوارم نباشد معذب هستم حتی در حم...
میخواهم ببازم ، بلکه بازی تمام شود .... - تاریخ: 1402/6/17 ساعت: 23:30
فشاری روی سینه ام احساس میکنم ، خسته ام اما نمیدونم این کیه تو من که هنوز امیدواره هنوز جون داره برای تلاش ، برای از نو ساختن ، خسته ام لعنتی وا بده ! ته ته ته یه چاه سیاه و نمور ، با دست و پای شکسته و سر و صورت خونی مالی ، درحالیکه اشک گوشه چشمم خشک شده ، نفسم به خس خس افتاده ، عقلم دیگه به جایی قد...
بهشت شخصی - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:35
به این فکر می کنم که چقدر آدمها تنها شده اند ، واژه ها چقدر مهجور مانده اند ، آدمیزاد تکلم را از یاد بره، و من در میان این روزگار رستاخیز انباشته از دود و خاکستر و بوی گوگرد، در تخیلم رویای ساختن بهشتی دارم ، تصمیم دارم تمام کسانی که دوستشان دارم را بردوشم سوار کنم و به آنجا پرواز کنم، رویای شیرین ز...
- تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:22
صداهای دلخراشی میادیه جور صدای ناله نمیتونم تشخیص بدم چه حیوونیه تو دل شب صدای ناله و زوزه همه سگها و گربه ها و شغالها با هم آمیخته شده استعاره یا تخیل نیست!همه هم صدا دارن زوزه میکشن و ناله میکنن...ترسیدم Adblock test (Why?)
همسایه ... - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 18:16
بی قرار شدم، حدود ساعت ده شب بود، یک هفته درگیر ورژن جدید کرونا تو خونه فقط مسافت مبل تا دستشویی تا کتری چایی رو متر کرده بودم .اینبار فرق داشت، پاشدم یه گرمکن کشیدم پام کلاهمو تا رو چشمم کشیدم پایین زیپ کاپشن تا خرخره،  دوتا ماسک هم انداختم گل گوشم و زدم بیرون، اولین گل فروشی تعطیل بود، دو تا چهار ...
خشم کردم ! - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 18:16
چشمانم را میبندم ، زنجیری در دستم است و تنها زیر آسمان شب در کنار یک مرداب، درحالیکه مثل گرگ زوزه میکشم وحشانه به تنم تازیانه میزنم ، رحم نمی کنم به سر و صورت و سینه و پشت و دست و پام ، آنقدر بی وقفه آزاده را تنبیه میکنم تا جاری شدن خون کمی آتش خشم و نفرتم را بنشاند. + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم ...
ملاقات با دخترک سرخپوست - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:46
نشسته بودم توی بالکن تا آخرین سیگار قبل خوابم را بکشم . سوز می آمد و لز کردم ، گوله شدم روی صندلی و همینطور که پک میزدم به آسمان خیره شدم . یکی فریاد زد : من قبیله ام رو گم کردم ! به دور و برم نگاه کردم . صدا از چپ و راستم نبود صدا اصلا از بیرون نبو
خاطرات دخترک سرخپوست 1 - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:46
یادم میاد ... با یک تابش آفتاب ضعیف پاییزی قطره قطره چکیدن یخ های آب شده از سرشاخه های درختان جنگل رو , سوار اسب در جنگل گشت میزدم , بخار نفسم به صورت خودم برمیگشت , بوی برگهای خیس خورده, زندگی در همان لحظه بود تیر و کمانی پشتم بسته بودم و در زندگی
عصبانی - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:46
تو کی هستی؟ چرا اینقدر عصبانیی؟ببینمت . برات مهم نیست بی خود اصرار نکن ! چرا برام مهمه . تصمیم گرفتم اینبار ببینمت ! دارم حست می کنم . یه مرد حدود چهل ساله . باچهره و اندام زمخت ، موهای لخت قهوه ای که یه وری ریخته رو پیشونیت . فکر کنم هیزم شکنی . ب
من و بانوی سیاه پوش - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:46
به چشمانش نگاه می کنم . سرد ، بی فروغ ، تنگ و شکاک است . لبخند می زنم به چشمانش و بدون هیچ مقدمه ای می پرم و بغلش می کنم . حتی جنس تور لباس تنش آهار خورده و خشک است . اول تلاش می کند خودش را از آغوشم خلاص کند اما من ول نمی کنم و محکم می چسبانمش به س
پریزاد - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:46
قدم به قدم دستم در دستش دوش به دوش هردو خیره به روبرو از جادهای سبز عبور می کردیم . انعکاس تابش خورشید بر روی چمنزار را بر پوست خود حس میکردیم . نسیم ملایمی دشت را نوازش می کرد و آوای دلنشینی در فضا پخش می شد . دستانم در دستانش گرم می شود و لطافت زی
مواجهه با جیسون - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 0:46
بذار خوب نگاهت کنم . این توی مرموز رو میخوام خوب تماشا کنم ! خودم سر خود وارد کلبه چوبی اش شدم . - نیازی به اجازه ندارم . مگه تو از من اجازه گرفتی اون کارا رو کردی؟ - بذار به چشمای عسلی و موهای بلندت نگاه کنم . من تورو سالهاست سالهاست از اعماق وجودم